|
"نوشتن یعنی فاش کردن خویشتن به حد افراط." فرانتس کافکا
|
;I can’t believe it
?A "man” beside me
?Smiling, caring, in love he falling
,Looking at nowhere
?Thinking about me
It won’t be my case
During this short life
Maybe other world
If there be such life
The man whom I love
Doesn’t care for life
He has a deep sight
The man whom I love
Doesn’t sleep at night
He sits beside me, watches me till I die
Never has talked to me, the man whom I love
Never has cared for me, the man whom I love
?Hugs? Forbidden, Kisses? Oh, what
,I live like a nun
He watches me around
I pick him up by arms
He turns back his eyes
I open my mouth, to tell him I love
He shoots me alive, to tell me he loves
نهم خرداد هشتاد و هفت بود که دیدمش ؛ امضاء با روان نویس سبز در صفحه ی اول کتابش.
نهم خرداد هشتاد و هشت درخواست من برای دوستی در فیس بوک را پذیرفت.
من خوش حالم ، خیلی زیاد!
چند دقیقه ای
به ساعت سه بامداد باقی مانده است. بوی سیگار تمام اتاق را گرفته است، نسبتاً
خوشایند است؛ باید بچه های طبقه ی پایین باشند. درِ بالکن باز است. حالم خوب است.
فردا برای ثبت نام کلاس تصویرسازی باید اقدام ! کنم. تماس بگیرم با آتلیه شن،
شماره حسابشان را بگیرم و صد و پنجاه هزار تومان به حسابشان واریز کنم.
امکان قبول شدنم کمتر از بیست درصد است،اما نمی توانم حتی این امکان کم
را هم در نظر نگیرم. عقاید یک دلقک
را برای بار دوم پس از چند سال می خوانم، هنوز تمام نشده است، پایان داستان را به خاطر
ندارم، خوشبختانه. (6 خرداد
1388)

I was five and he was six
We rode on horses made of sticks
He were black and I were white
He would always win the fight,bang bang
He shot me down,bang bang
I hit hte ground,bang bang
That awful sound,bang bang
My baby shot me down
Seasons came and changed the time
When I grew up I called him mine
He would always laugh and say
Remember when we used to play,bang bang
I shot you down,bang bang
You hit the ground,bang bang
That awful sound,bang bang
I used to shoot you down
Music played and people sang
Just for me the church-bell rang
Now he’s gone,I don’t know why
Untill these days sometimes I cry
He didn’t even say goodbye
He didn’t take the time to lie,bang bang
He shot me down,bang bang
I hit hte ground,bang bang
That awful sound,bang bang
My baby shot me down
مستخدم اینجا بار دیگر به من «امر» کرد. این بار کمی مقاومت کردم. گفت:« برید اون ور، برید اون سایت، می خوام اینجا رو بشورم». دو سرویس بهداشتی چسبیده به هم داریم. منظورش این بود که از آن دیگری استفاده کنم. گفتم کارم که تمام شود می روم، با لحنی که کمی تنفرهم در آن بود. گفت :« می خوام شستن رو شروع کنم». رفتم اما بیشتر از قبل ازش متنفر شدم. تلاش کردم که به اش فکر نکنم، سعی کردم حق را به او بدهم هرچند که می توانست از سمت دیگری شستشو را شروع کند و کمی منتظر بماند تا کارم تمام شود؛ مثل آن مستخدم مهربان قبلی که به کسی اعتراض نمی کرد و دستور نمی داد. دلم می خواست نشانش بدهم که که آن قدرها هم که گمان می کند آدم مظلومی نیست. اینکه او همچین شغلی دارد، اینکه بیشتر آدم ها برایش دل می سوزانند دلیل نمی شود که لزوماً آدم خوبی هم باشد. هیچ نگفتم اما در دلم منتظر فرصت دیگری بودم. دلم می خواست بار دیگر چیز ناخوشایندی به من بگوید.
حالا دو سه ساعت از آن زمان گذشته است و من گفتگو با کافکا را دوباره مرور می کردم:
"ولی کافکا با تکان سر اعتراض کرد.
«این حرف را نزنید. شما نمی دانید چه قدرتی در سکوت نهفته است. پرخاش معمولاً چیزی جز تظاهر نیست، تظاهری که با آن می خواهیم ضعفمان را در برابر خود و جهان، پرده پوشی کنیم. نیروی واقعی و پایدار، تنها در تحمل است. فقط ضعفا هستند که بی صبر و خشن واکنش نشان می دهند و با این رفتار، وقار بشری خود را ضایع می کنند.»"
گمانم هرچه سن بالاتر می رود غم نیز بیشتر می شود و اگر نه بیشتر، ریشه دارتر و عمیق تر، جزیی ناگسستنی از وجودت می شود.
"با این حشرات یکروزه اینقدر برای خودتان دردسر درست نکنید. اکثر این کتابهای جدید، انعکاسهای لرزان زمان حال هستند. خیلی زود از میان می روند. بهتر است بیشتر کتابهای قدیمی را بخوانید. نویسندگان کلاسیک را. گوته را. آنچه قدیمی است، درونی ترین ارزش خود را آشکار می کند، یعنی دوام را. آنچه جدید است، ناپایداری صرف است. ناپایداری، امروز زیباست، ولی فردا مسخره می نماید. این، راه ادبیات است."
گفتگو با کافکا - گوستاو یانوش- ترجمه ی فرامرز بهزاد
گمان می کردم که فقط یک نفر در دنیا نگاه خاص و زیبای کافکا را اساسی ترین جزء وجود او دانسته و برای وبلاگی که قرار است بیشترش نقل قول از او باشد چنین عنوانی برگزیده است! این تصویر را که آقای Barath طراحی کرده است در وبلاگ آقای اولد فشن دیدم.


آورده اند که عیسا در صحرایی
می گردید. بارانِ عظیم فرو گرفت. رفت در خانه ی سیه گوش، در کنج غاری، پناه گرفت
لحظه ای تا باران مُنقَطِع گردد. وَحی آمد که «از خانه ی سیه گوش بیرون رو!—
که بچگانِ او به سببِ تو نمی آسایند.» ندا کرد که « یا رَب، فرزندِ
سیه گوش را پناه است و جای است و فرزندِ مریم را نه پناه است و نه جای
و نه خانه است و نه مَقام است؟» خداوندگار فرمود اگر فرزندِ
سیه گوش را خانه است، اما چنین معشوقی او را از خانه نمی رانَد. تو را چنین
راننده ای هست. اگر تو را خانه نباشد، چه باک؟--که لطفِ چنین راننده ای و
لطفِ این خلعت که تو مخصوص شدی که تو را می رانَد، صد هزار آسمان و زمین و
دنیا و آخرت و عرش و کرسی می ارزد و افزون است و درگذشته است. - مقالات مولانا، ویرایش جعفر مدرس صادقی
dressmaking is a
technique, a craft, a trade...If a costume tries to match the beauty of a
body or to accentuate the role of a sublime heroine, that's fine, but this does
not mean the dressmaker should think, claim to be, act, or pose as an artist